سنایی غزنوی (قصاید)/ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید) (ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها) از سنایی غزنوی |
' |
| ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها | وز حجت بیچونی در صنع تو برهانها | |
| در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها | بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها | |
| در بحر کمال تو ناقص شده کاملها | در عین قبول تو، کامل شده نقصانها | |
| در سینهی هر معنی بفروخته آتشها | بر دیدهی هر دعوی بر دوخته پیکانها | |
| بر ساحت آب از کف پرداخته مفرشها | بر روی هوا از دود افراخته ایوانها | |
| از نور در آن ایوان بفروخته انجمها | وز آب برین مفرش بنگاشته الوانها | |
| مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان | از خلق جدا گشته خرسند به خلقانها | |
| از سوز جگر چشمی چون حقهی گوهرها | وز آتش دل آهی چون رشتهی مرجانها | |
| در راه رضای تو قربان شده جان، و آن گه | در پردهی قرب تو زنده شده قربانها | |
| از رشتهی جانبازی بر دوخته دامنها | در ماتم بیباکی بدریده گریبانها | |
| در کوی تو چون آید آنکس که همی بیند | در گرد سر کویت از نفس بیابانها | |
| چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقت | در راه تو میکاریم از دیده گلستانها | |
| ای پایگه امرت سرمایهی درویشان | وی دستگه نهیت پیرایهی خذلانها | |
| صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافی | ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتانها | |
| بی رشوت و بیبیمی بر کافر و بر مومن | هر روز برافشانی، از لطف تو احسانها | |
| میدان رضای تو پر گرد غم و محنت | ما روفته از دیده آن گرد ز میدانها | |
| در عرصهی میدانت پرداخته در خدمت | گوی فلکی برده، قد کرده چو چوگانها | |
| از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی | بر تارک بینقشی فرموده دل افشانها | |
| حقا که فرو ناید بیشوق تو راحتها | والله که نکو ناید، با علم تو دستانها | |
| گاه طلب از شوقت بفگنده همه دلها | وقت سحر از بامت، برداشته الحانها | |
| چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بیباکی | چون ذکر تو شد حاضر، چه بیم ز نسیانها | |
| گر در عطا بخشی آنک صدفش دلها | ور تیر بلا باری، اینک هدفش جانها | |
| ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی | من درد تو میخواهم دور از همه درمانها | |
| عفو تو همی باید چه فایده از گریه | فضل تو همی باید، چه سود ز افغانها | |
| ما غرفهی عصیانیم بخشنده تویی یارب | از عفو نهی تاجی، بر تارک عصیانها | |
| بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو | شاید که به ما بخشی، از روی کرم آنها | |
| کی نام کهن گردد مجدود سنایی را | نو نو چو میآراید، در وصف تو دیوانها |