سنایی غزنوی (قصاید)/آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (قصاید) (آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه) از سنایی غزنوی |
' |
| آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه | هان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله» | |
| زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد | نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه | |
| در روی او بخندید از بهر حال کو خود | بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه | |
| ماهی که رهنمایست از دور رهروان را | چون روی او ببیند از شرم گم کند ره | |
| پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را | هم فضل «تبت» آمد هم فضل «قل هو الله» | |
| سالوسیان دل را در کوی او مصلا | هاروتیان دین را در زلف او سقرگه | |
| بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را | هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه | |
| با آنکه بی نظیرست از روشنان گیتی | زنهار تا نخوانی الاهش الله الله | |
| عقل غریزتی را روحالقدس نخواند | در بارگاه وصفش جز ما تقول ویله | |
| فحلیست طلعت او کاندر مشیمهی دل | چون جفت دیده گردد احسنت و زه کند زه | |
| شاهان درگه حق بوذر شناس و سلمان | بیزار شو ز شاهی کو تخت دارد و گه | |
| موسی کله بدوزد آنجا که او برد سر | یوسف رسن بسوزد آنجا که او کند چه | |
| زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ | تبغی که او گذارد چه جای اه که خه خه | |
| زخم سنان او را اه کردی ای سنایی | هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه | |
| خاصه تو کز سعادت داری به زیر گردون | تعویذ و نوشدارو از مدحت شهنشه | |
| بهرامشاه مسعود آن شه که خواند او را | بهرام آسمانش از سعد مشتری شه | |
| چندانش مملکت باد اندر خضر که باشد | دوران مهر و مه را در ملک او سفرگه | |
| ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی | تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی | |
| ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی | ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی | |
| پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی | به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی | |
| به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی | به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی | |
| هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید | هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی | |
| بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده | ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی | |
| همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را | هم خلقان بفرسایند و تو بیشک نفرسایی | |
| که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی | که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی | |
| چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی | شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی | |
| فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون | شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی | |
| بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی | کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی | |
| هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر | مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی | |
| بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه | بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی | |
| ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری | به بحر ار بندهای جوید همی در تو بپیمایی | |
| تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری | تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو میشایی | |
| جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید | خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی | |
| فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی | وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی | |
| شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی | توانا را به امر تست ستارا توانایی | |
| همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت | از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی | |
| ز عدلت بود هر عدلی که آن میکرد نوشروان | ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی | |
| صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری | نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی | |
| خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را | ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی | |
| فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود | نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی | |
| پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس | چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی | |
| نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان | به خاک تیرهشان کردی ملیکالملک مولایی | |
| پدید آرندهی خورشید و ماه و کوکب سیار | نهان دارندهی گوگرد سرخ و شخص عنقایی | |
| قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم | بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی | |
| اگر طاعت کند بنده خدایا بینیازی تو | وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی | |
| یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را | یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی | |
| تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن | ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی | |
| زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در | بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی | |
| ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو | به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی | |
| ز خشکی دادهای یارب همیشه طبع من تری | چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی | |
| به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی | ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی | |
| ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو | ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی | |
| اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی | اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی | |
| برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی | وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی | |
| وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی | وگر بهتان سرایندت چنان میدان مسیحایی | |
| به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ | اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی | |
| نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر | نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی | |
| کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند | کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی | |
| تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان | وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی | |
| شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت | همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی | |
| به نزد زمرهی آدم همی تازی پی روزی | کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی | |
| ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت | مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی | |
| نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی | بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی | |
| اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را | تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی | |
| خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من | سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی | |
| ایا راوی ببر شعر من و در شهرها میخوان | به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی | |
| چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید | تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی | |
| خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی | بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی |