سنایی غزنوی (غزلیات)/گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای) از سنایی غزنوی |
' |
| گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای | با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای | |
| ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینهایم | تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانهای | |
| شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو | پس ترا پروای جان از چیست گر پروانهای | |
| جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک | همچو فرزین کجروی در راه نافرزانهای | |
| عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود | گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانهای | |
| زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو | روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نهای | |
| یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان | در لگد کوب همه خلقی که در استانهای | |
| هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب | تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانهای | |
| تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک | دام ما را دانهای هست و تو مرد دانهای | |
| بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک | روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانهای |