سنایی غزنوی (غزلیات)/چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس) از سنایی غزنوی |
' |
| چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس | رو که ازین دلبران کار تو داری و بس | |
| با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول | با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس | |
| کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم | نان موذن ببرد رویت و آب عسس | |
| با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق | فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس | |
| روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز | موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس | |
| جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره | لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس | |
| در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب | بر در تو با خروش بی خبران چون جرس | |
| دایهی تو حسن نست میبردت چپ و راست | سایهی تو عشق ماست میدودت پیش و پس | |
| هستی دریای حسن از پی او همچنان | نعل پی تست در تاج سر تست خس | |
| کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید تو | تا همه بی جان زنم در ره عشقت نفس | |
| تا به هم آورد سر آن خط چون مورچه | بر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس | |
| جان همه عاشقان بر لب تو تعبیهست | ای همه با تو همه بیلب تو هیچکس | |
| انس سنایی بسست خاک سر کوی تو | نور رخ مصطفا بس بود انس انس |