سنایی غزنوی (غزلیات)/ناز را رویی بباید همچو ورد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (ناز را رویی بباید همچو ورد) از سنایی غزنوی |
' |
| ناز را رویی بباید همچو ورد | چون نداری گرد بدخویی مگرد | |
| یا بگستر فرش زیبایی و حسن | یا بساط کبر و ناز اندر نورد | |
| نیکویی و لطف گو با تاج و کبر | کعبتین و مهره گو با تخته نرد | |
| در سرت بادست و بر رو آب نیست | پس میان ما دو تن زینست گرد | |
| زشت باشد روی نازیبا و ناز | صعب باشد چشم نا بینا و درد | |
| جوهرت ز اول نبودست این چنین | با تو ناز و کبر کرد این کار کرد | |
| زر ز معدن سرخ روی آید برون | صحبت ناجنس کردش روی زرد | |
| کی کند ناخوب را بیداد خوب | چون کند نامرد را کافور مرد | |
| تو همه بادی و ما را با تو صلح | ما ترا خاک و ترا با ما نبرد | |
| لیکن از یاد تو ما را چاره نیست | تا دین خاکست ما را آب خورد | |
| ناز با ما کن که درباید همی | این نیاز گرم را آن ناز سرد | |
| ور ثنا خواهی که باشد جفت تو | با سنایی چون سنایی باش فرد | |
| در جهان امروز بردار برد اوست | باردی باشد بدو گفتن که برد |