سنایی غزنوی (غزلیات)/می ده پسرا که در خمارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (می ده پسرا که در خمارم) از سنایی غزنوی |
' |
| می ده پسرا که در خمارم | آزردهی جور روزگارم | |
| تا من بزیم پیاله بادا | بر دست زیار یادگارم | |
| می رنگ کند به جامم اندر | بس خون که ز دیده میببارم | |
| از حلقه و تاب و بند زلفت | هم مومن و بستهی زنارم | |
| ای ماه در آتشم چه داری | چون با تو ز نار نیست عارم | |
| تا ماندهام از تو برکناری | جویست ز دیده بر کنارم | |
| خواهم که شکایت تو گویم | از بیم دو زلف تو نیارم | |
| گر ماه رخان تو برآید | از من ببرد دل و قرارم | |
| امروز که در کفم نبیدست | اندوه جهان بتا چه دارم | |
| مولای پیالهی بزرگم | فرمانبر دور بیشمارم | |
| در مغکدهها بود مقامم | در مصطبهها بود قرارم | |
| از شحنهی شهر نیست بیمم | در خانهی هجر نیست کارم | |
| هر چند ز بخت بد به دردم | هر چند به چشم خلق خوارم | |
| با رود و سرود و بادهی ناب | ایام جهان همی گذارم |