سنایی غزنوی (غزلیات)/عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت) از سنایی غزنوی |
' |
| عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت | دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت | |
| عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید | از در سلمان در آمد دامن بوذر گرفت | |
| اینت بی همت که در بازار صدق و معرفت | روی از عیسا بگردانید و سم خر گرفت | |
| سامری چون در سرای عافیت بگشاد لب | از برای فتنه را شاگردی آزر گرفت | |
| نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی | خاک سیم از حرص پنداری که آب زر گرفت | |
| بلعجب بازیست در هنگام مستی با فقر | کز میان خشک رودی ماهیان تر گرفت | |
| سالها مجنون طوافی کرد در کهسار دوست | تا شبی معشوقه را در خانه بی مادر گرفت | |
| آنچه از مستی و کوتاهی شبی آهنگ کرد | تا سر زلفش نگیرد زود ازو سر بر گرفت | |
| خواجه از مستی شبی بر پای چاکر بوسه داد | تا نه پنداری که چاکر قیمت دیگر گرفت | |
| زین عجایب تر که چون دزد از خزینت نقد برد | دیدهبان کور گوش پاسبان کر گرفت | |
| این مرقعها و این سالوسها و رنگها | امر معروفست کز وی جانها آذر گرفت | |
| دیو بد دینست لیکن بر در دین ره زند | زهر ما زهرست لیکن معدنی شکر گرفت | |
| ای سنایی هان که تا نفریبدت دیو لعین | کز فریب دیو عالم جمله شور و شر گرفت | |
| هر دعا گویی که در شش پنج او دادی به خواب | چون سنایی هفت اختر ره ششدر گرفت |