سنایی غزنوی (غزلیات)/بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم) از سنایی غزنوی |
' |
| بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم | چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم | |
| هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند | پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم | |
| داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی | چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم | |
| گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست | گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم | |
| هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق | باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم | |
| بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار | چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم | |
| هست آب زندگانی در لب شیرین تو | بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم | |
| ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی | پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم | |
| هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند | دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم | |
| بر جهان وصل باری بنده را منشور ده | تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم | |
| من چو موسی ماندهام اندر غم دیدار تو | هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم | |
| نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا | چاره و درمان آب زندگانی چون کنم | |
| مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی | پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم |