سنایی غزنوی (غزلیات)/به دردم به دردم که اندیشه دارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (به دردم به دردم که اندیشه دارم) از سنایی غزنوی |
' |
| به دردم به دردم که اندیشه دارم | کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم | |
| به وقتی که دولت بپیوست با من | بپیوست هجرش به غم روزگارم | |
| که داند که حالم چگونست بی تو | که داند که شبها همی چون گذارم | |
| خیالش ربودست خواب از دو چشم | گرفتنش باید همی استوارم | |
| ز من برد نرمک همی هوشیاری | کنون با غم او نه بس هوشیارم | |
| اگر غمگنان را غم اندر دل آمد | چرا غمگنم من چو من دل ندارم | |
| چون آن گوهر پاک از من جدا شد | سزد گر من از چشم یاقوت بارم | |
| وگر من نپایم به آزاد مردی | ببینند مردم که چون بی قرارم | |
| همی داد ندهد زمانه مهان را | اگر داد دادی نرفتی نگارم | |
| چو من یادگارش دل راد دارم | دهد هجر گویی به جان زینهارم |