سنایی غزنوی (غزلیات)/بامدادان شاه خود را دیدهام بر مرکبش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سنایی غزنوی (غزلیات) (بامدادان شاه خود را دیدهام بر مرکبش) از سنایی غزنوی |
' |
| بامدادان شاه خود را دیدهام بر مرکبش | مشک پاشان از دور زلف و بوسه باران از لبش | |
| صد هزاران جسم و جان افشان و حیران از قفاش | از برای بوسه چیدن گرد سایهی مرکبش | |
| خنجری در دست و «من یرغب» کنان عیاروار | جسم و جان عاشقان تازان سوی «من برغبش» | |
| بهر دفع چشم زخم مستش را چو من | خیل خیل انجم همی کردند یارب یاربش | |
| سوی دیو و دیو مردم هر زمان چون آسمان | از دو ماه نو شهاب انداز نعل اشبهش | |
| کفر و دین و دیو مردم هر زمان چون آسمان | از دو ماه نو شهاب انداز، نعل اشبهش | |
| دستها بر سر چو عقرب روز و شب از بهر آنک | تا چرا بر میخورد پروین ز مشک عقربش | |
| درج یاقوتیش دیدم، پر ز کوکبهای سیم | یارب آن درجش نکوتر بود یا آن کوکبش | |
| جان همی بارید هر ساعت ز سر تا پای او | گوییا بودست آب زندگانی مشربش | |
| آفتابی بود گفتی متصل با شش هلال | چون بدیدم آن دو تا رخسار و شش تو غبغبش | |
| هر زمان از چشم و لعلش، غمزهای و خندهای | جان فزودن کیش دیدم دل ربودن مذهبش | |
| گر چه بودم با سنایی در جهان عافیت | هم بخوردم آخرالامر از پی حبش حبش |