سفر والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی به اتحاد جماهیر شوروی ۷ تیر تا ۲ امرداد ماه ۱۳۲۵

از مشروطه
پرش به ناوبری پرش به جستجو
نجات آذربایجان درگاه:والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی

اشغال ایران به وسیله ارتش بریتانیا و شوروی

وضعیت داخلی ایران در زمان اشغال به وسیله ارتش شوروی و بریتانیا
نقاشی پرتره والاحضرت اشرف پهلوی
والاحضرت اشرف پهلوی در بازدید از صلیب سرخ مسکو
شاهدخت اشرف پهلوی در مسکو ۱۳۲۵
پالتوی سمور پیشکش استالین به والاحضرت اشرف پهلوی

سفر والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی به اتحاد جماهیر شوروی ۷ تیر تا ۲ امرداد ماه ۱۳۲۵

به دعوت صلیب سرخ روسیه، والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی، خواهر توامان شاهنشاه ایران، به دیدار استالین رفت تا خواستار خروج نیروهای متجاوز شوروی از ایران شود. استالین که تحت تأثیر شجاعت او قرار گرفته بود، لبخند بر لبانش نقش بست. او با صدای بلند به همراهان خود گفت: «اکنون یک جوان شجاع و میهن‌پرست واقعی اینجاست.» روزنامه پراودا، ۲۸ ژوئن ۱۹۴۶

بر اساس مفاد پیمان اتحاد بریتانیا و روسیه با ایران در سال ۱۹۴۲، قرار بود نیروهای متفقین شش ماه پس از پایان جنگ ایران را ترک کنند.[۱] اما فعالیت‌های روس‌ها در زمان جنگ در آذربایجان به وضوح نشان داد که آنها قصد ندارند این منطقه را که مدت‌ها آرزویش را داشتند، تخلیه کنند. با حمایت ارتش سرخ، حزب کمونیست توده در آذربایجان سازماندهی مجدد شد و به حزب دموکرات تغییر نام داد. اعضای مسلح آن، پست‌های ارتش و ژاندارمری را تصرف کردند و در دسامبر ۱۹۴۵ «جمهوری خودمختار آذربایجان» را به رهبری جعفر پیشه‌وری، کمونیست قدیمی که سال‌های زیادی را در روسیه گذرانده بود، اعلام کردند. برادرم شاهنشاه ایران نیروهایی را از تهران برای بازپس‌گیری استان اعزام کرد، اما تانک‌های روسی در شریف‌آباد، ۱۵۰ کیلومتری تهران، مانع از پیشروی آنها شدند. کمونیست‌ها که در طول جنگ در میان قبایل کرد نفوذ کرده بودند و از موفقیت خود در آذربایجان دلگرم شده بودند، شورش جدایی‌طلبانه دیگری را تحریک کردند که در نهایت به تأسیس جمهوری به اصطلاح مستقل دیگری در کردستان در غرب ایران منجر شد. این امر باعث فعالیت‌های جدایی‌طلبانه بیشتری، این بار توسط قبایل جنوب، شد. در تهران و در مجلس آنقدر اختلاف نظرهای سیاسی وجود داشت که هیچ دولتی نمی‌توانست اکثریت را به دست آورد.

دوران تظاهرات خیابانی و مقالات تحریک‌آمیز روزنامه‌ها بود. از آنجایی که کمونیست‌ها تنها نیروی سیاسی منضبط در تهران بودند، احمد قوام (قوام‌السلطنه)، نخست‌وزیر، کابینه‌ای تشکیل داد که شامل سه وزیر توده‌ای بود. در همان زمان، او حزب دموکرات خود را تأسیس کرد. اگرچه قوام ۷۰ ساله بود، اما سیاستمداری بسیار کاریزماتیک بود. قوام که از هر نظر اشراف‌زاده بود، کمی سخت‌گیر بود. او هیچ صندلی‌ای را در دفترش جز صندلی خودش اجازه نمی‌داد، به طوری که هیچ کس دیگری، حتی وزرای خودش، نمی‌توانستند در حضور او بنشینند. او همچنین به اعضای مجلس اجازه نمی‌داد که مستقیماً با او صحبت کنند. قوام اصرار داشت که سخنان خطاب به منشی‌اش باشد، که او نیز به نوبه خود سخنرانی را به «اعلیحضرت» منتقل می‌کرد. اگر کسی این قانون را فراموش می‌کرد و مستقیماً با نخست‌وزیر صحبت می‌کرد، رو به منشی‌اش می‌کرد و می‌پرسید: «این آقا چه می‌گوید؟» در حالی که برخی از ژست‌های شخصی‌اش تا حدودی ساختگی بود، قوام یک قدرت سیاسی قابل توجه بود و تنها چند ماه پس از تشکیل حزب دموکرات، به اندازه کافی اعتماد به نفس داشت که وزرای توده‌ای خود را برکنار کند. در صدمین روز از تأسیس حزب دموکرات، اعضای آن با لباس‌های فرم مخصوص خود به خیابان‌های تهران آمدند و در یک نمایش غیرمعمول همبستگی، راهپیمایی کردند. برخی از دوستان و هواداران برادرم به او هشدار دادند که محبوبیت شخصی قوام و قدرت رو به رشد او، اگر مهار نشود، می‌تواند مشکلاتی را برای سلطنت، علیرغم خواسته‌های او برای یک دولت متحدتر، ایجاد کند. با این حال، بر سر مسئله آذربایجان بود که برادرم برای اولین بار در مورد سیاست‌های قوام نگران شد. برادرم اغلب به من گفته بود که از دست دادن آذربایجان مانند از دست دادن یک بازو خواهد بود و او قصد داشت هر کاری را که در توان دارد برای بازپس‌گیری این استان انجام دهد.

در اوایل سال ۱۹۴۶، ایران اعتراض رسمی خود را به شورای امنیت سازمان ملل علیه حضور مسلحانه روسیه در آذربایجان ارائه داد. (اتفاقاً این اولین موضوعی بود که به این نهاد تازه تأسیس ارائه شد.) با این وجود، نمایندگان دولت قوام مذاکراتی را با نمایندگان "جمهوری" کمونیستی آغاز کردند. من کاملاً مخالف چنین مذاکراتی بودم، زیرا احساس می‌کردم هرگونه مذاکره‌ای به منزله به رسمیت شناختن عملی این رژیم جدایی‌طلب خواهد بود. وقتی قوام در اوایل سال ۱۳۲۵ برای ملاقات با استالین به روسیه رفت، شاه تصمیم گرفت که وقت آن رسیده است که مستقیماً دست به اقدامات شخصی بزند. در چارچوب فعالیت‌های رفاهی‌ام، با بیمارستان روسی در تهران که توسط یک ارمنیءروسی اداره می‌شد، تماس‌هایی داشتم. او از طرف صلیب سرخ روسیه، دعوتنامه‌ای برای بازدید من از روسیه ترتیب داد. البته این‌طور برداشت می‌شد که دعوت صلیب سرخ پوششی بیش نیست، و اگرچه قرار است از بیمارستان‌ها بازدید کنم، اما در مقطعی ملاقاتی با استالین و فرصتی برای بحث‌های جدی سیاسی نیز وجود خواهد داشت.

در تیرماه ۱۳۲۵، من با یک گروه کوچک از کارکنان، شامل یک آجودان نظامی، ژنرال شفائی، با یک هواپیمای روسی تهران را ترک کردم. در فرودگاه مسکو، رئیس جمهور اوکراین ( یکی از جمهوری های شوروی) و چند تن از وزرا به استقبال ما آمدند و ما را تا محل اقامت مهمانان عالی رتبه خارجی همراهی کردند. روز بعد از من خواسته شد تا دستور کار رسمی سفرم را که شامل بازدید از کیف، خارکف، لنینگراد و استالینگراد بود، تأیید کنم. در سال‌های پس از آن، سفرهای زیادی به روسیه داشته‌ام، اما جزئیات آن اولین سفر هنوز واضح به نظر می‌رسد. این روسیه، این کشور وسیع و وحشی در شمال، در عین حال همسایه نزدیک ما و قدرت بزرگی بود که باید از آن می‌ترسیدند. اما اکنون غولی زخمی بود که به وضوح از جنگ زخم خورده بود و ردپای خود را در همه جا به جا گذاشته بود.

در حومه لنینگراد، بقایای صدها تانک و توپ آلمانی را دیدم، ارواح خاکستری خاموش یک ماشین جنگی که مرده بود. از موزه آرمیتاژ (که مجموعه گسترده‌ای از آثار ایرانی دارد)، شهرها و بناهای تاریخی بازدید کردم؛ همه جا سوغاتی‌های جنگ وجود داشت. در شهرها مردان جوانی با لباس‌های ژنده را دیدم که کارهای ساختمانی سنگین انجام می‌دادند، آوار را جابجا می‌کردند، آجر می‌گذاشتند و پی‌ها را تعمیر می‌کردند. وقتی در مورد این کارگران پرسیدم، به من گفته شد که آنها اسیران جنگی آلمانی هستند که وظیفه بازسازی آنچه ارتششان ویران کرده بود را بر عهده داشتند. مشتاق بودم با این مردان جوان صحبت کنم، بفهمم از کجا آمده‌اند و از خانواده‌ها و فرزندانشان چه می‌دانند، اما آجودان نظامی من گفت که مطرح کردن این سوال عاقلانه نیست.

استالینگراد تقریباً به ویرانه‌ای تبدیل شده بود و تنها مستحکم‌ترین و عظیم‌ترین ساختمان‌ها هنوز پابرجا بودند. تنها ولگا بود که تحت تأثیر جنگ قرار نگرفت، زیرا با جریانی گسترده و آرام به سمت دریای خزر می‌رفت. ما را در یک پادگان نظامی که با تصاویر نبرد استالینگراد تزئین شده بود، اسکان دادند، زیرا در این نقطه بود که ارتش ششم آلمان، به فرماندهی فیلد مارشال پائولوس، محاصره و شکست خورد، رویدادی که نقطه عطفی در جنگ بین روسیه و آلمان بود. میزبانان روسی ما بسیار مهمان‌نواز و مهربان بودند، اما هیچ‌کس حاضر نبود درباره ملاقات برنامه‌ریزی‌شده من با استالین صحبت کند. هیچ اشاره‌ای به ملاقات در دستور کار رسمی نشده بود، اما به‌طور خصوصی به من اطمینان داده شده بود که ژنرالیسیمو آماده پذیرایی از من است.

یک روز بعد از ظهر، ساعت دو، آجودان نظامی‌ام با لبخندی گشاده به دیدنم آمد و خبر داد که قرار است تا یک ساعت دیگر با استالین ملاقات کنیم. من همیشه خودم را فردی قوی می‌دانستم، کسی که می‌تواند حداقل در مواجهه با موقعیت‌های دشوار یا ناخوشایند، آرامش ظاهری و اعتمادبه‌نفس خود را حفظ کند. اما حالا که واقعاً در راه ملاقات با قدرتمندترین مرد نیمکره شرقی بودم، مردی با شهرتی که هم شگفت‌انگیز و هم ترسناک بود، اعصابم آن‌طور که انتظار داشتم، آرام نبود. این ملاقات بسیار مهم‌تر از یک دیدار رسمی معمول بود و من هنوز دقیقاً نمی‌دانستم به این مرد که سرنوشت بخش مهمی از کشورم را در دست داشت، چه بگویم. وقتی به همراه ژنرال شفائی، آجودانم، یک مترجم روسی و ندیمه‌ام به کرملین رسیدم، افسر جوانی به ما سلام کرد و چیزی به زبان روسی به مترجم گفت. به من اطلاع دادند که از این به بعد باید تنها بروم. من و مترجم روسی از چندین طبقه پله بالا رفتیم، از راهروهای طولانی عبور کردیم و از سالن‌های پذیرایی عظیم عبور کردیم. همه جا لوسترهای کریستالی عظیم، نقاشی‌های باشکوه و سایر اشیاء هنری ارزشمند را دیدم. بالاخره به یک تالار مستطیل شکل بزرگ رسیدیم که لوسترهای زینتی زیادی بر آن خودنمایی می‌کردند و یک فرش قرمز بارونی در مرکز زمین قرار داشت. نگهبانان یونیفرم‌پوش که نیزه‌های زینتی در دست داشتند، تقریباً مانند سربازان اسباب‌بازی تزئینی، دور تا دور فرش چیده شده بودند. در این تالار، رئیس تشریفات به ما پیوست و سپس چند قدم جلوتر از ما راه رفت و ما از میان یکی دیگر از این تالارهای بی‌پایان عبور کردیم. من قبلاً هرگز کسی را در چنین شرایط رسمی ملاقات نکرده بودم و سکوت و وقار مطلق را هم طعنه‌آمیز و هم جذاب یافتم. به نوعی تصور می‌کردم که فضای دولتی یک کشور کمونیستی، به ویژه پس از یک جنگ بزرگ، به نوعی بیشتر ء نمی‌دانم، شاید پرولتاریایی خواهد بود.

اما من اینجا بودم، در میانه‌ی شکوه و جلالی که با امپراتوری تزارها مرتبط می‌دانستم. به دری باشکوه رسیدیم که ما را به اتاق پذیرایی دیگری می‌برد، جایی که پنج افسر روسی، همگی با مدال‌ها و دیگر تزئینات نظامی، با حالتی خبردار ایستاده بودند. یکی از این افسران به صندلی‌ای اشاره کرد و از آنجایی که به نظر می‌رسید از من دعوت به نشستن می‌کند، من هم این کار را کردم. همه این تشریفات مرا بیشتر آشفته کرده بود و نمی‌توانستم تصور کنم که در ادامه چه اتفاقی خواهد افتاد. با توجه به وضعیت روابط بین دو ملت، به سختی می‌توانستم از این خیال‌پردازی مکرر که ممکن است به نحوی دستگیر و به زندان معروف لوبیانکا فرستاده شوم و دیگر هرگز خبری از من نشود، دست بردارم. زنگ تلفن خیال‌پردازی‌ام را قطع کرد. یکی از افسران به تماس پاسخ داد و پس از گفتگوی کوتاهی، به من اشاره کرد که به سمت درهای عظیم دیگری در انتهای اتاق بروم. این درها توسط دو خدمتکار غیرنظامی اداره می‌شدند که مرا به اتاق بزرگ دیگری راهنمایی کردند. برای لحظه‌ای فکر کردم اتاق خالی است، که فقط یک ایستگاه بین راهی دیگر در این سفر پیچیده است.

وقتی نگاهم به کسی که در انتهای اتاق ایستاده بود افتاد، جا خوردم. چند قدم به جلو برداشتم و متوجه شدم که در حضور ژنرالیسیمو جوزف استالین هستم. او اصلاً آن چیزی نبود که انتظار داشتم. من کسی را به بزرگی و ترسناکی شهرتش تصور می‌کردم، اما اینجا مردی کوتاه با شانه‌های پهن و سبیل کلفت بود. او می‌توانست کالسکه‌چی یا دربان باشد البته به جز چشمانش که تیره و نافذ بودند. اولین کاری که کرد این بود که دستانش را به نشانه‌ی خوشامدگویی دراز کرد و سپس دستم را گرفت و محکم فشرد. او مرا به سمت کاناپه‌ای برد، جایی که روبروی هم نشستیم و او (مترجمی که پشت سرش نشسته بود) با صدای آهسته و یکنواخت شروع به صحبت کرد و به ندرت لب‌هایش را تکان می‌داد. فکر می‌کنم حتماً متوجه شده بود که من مضطرب هستم، چون با کمی گپ و گفت دوستانه و بی‌ضرر شروع کرد تا من را آرام کند.

رئیس تشریفات به من گفته بود که ملاقات ما فقط ده دقیقه طول می‌کشد، چون ژنرالیسیمو کارهای زیاد دیگری داشت. اما به نظر نمی‌رسید استالین خیلی عجله داشته باشد و وقتی رئیس تشریفات وارد شد تا چیزی در گوشش زمزمه کند، استالین با اشاره دستش او را دور کرد. نمی‌دانستم چقدر وقت خواهم داشت، بنابراین نفس عمیقی کشیدم و شروع به صحبت کردم و نکات اساسی آنچه گفتم را اکنون می‌توانم اینجا فاش کنم. به ژنرالیسیمو یادآوری کردم که پس از انقلاب، لنین تمام مزایای امپریالیستی تزار در ایران را لغو کرد و بدین ترتیب احترام و تحسین مردم ما را به دست آورد. با تمام شور و اشتیاقی که می‌توانستم برای پایان دادن به حمایت روسیه از «جمهوری» آذربایجان درخواست کردم و سعی کردم استالین را متقاعد کنم که این دولت دست‌نشانده روابط بین دو کشور ما را برای سال‌های آینده تیره خواهد کرد. اضافه کردم که در درازمدت، دوستی و اعتماد ایران برای اتحاد جماهیر شوروی ارزشمندتر خواهد بود، زیرا ما مایل به همکاری در توسعه روابط اقتصادی با همسایه شمالی خود هستیم. استالین با دقت گوش داد، حرفم را قطع نکرد و هر بار که رئیس پروتکل سعی می‌کرد چیزی در مورد پایان دادن به جلسه ما بگوید، او را از آنجا دور کرد. تا این زمان بیش از یک ساعت بود که صحبت می‌کردیم. وقتی صحبتم تمام شد، استالین کم‌کم شروع به بسط این موضوع کرد که ایران علاوه بر اتحاد جماهیر شوروی به «دوستان دیگر» نیازی نخواهد داشت. او چندین بار به طور غیرمستقیم به شکایت ما به سازمان ملل اشاره کرد و استدلال کرد که اختلافات بین کشورهای ما باید از طریق تفاهم و مذاکره متقابل و بدون دخالت هیچ نیرو یا سازمان خارجی حل شود. او به من هشدار داد که ایران نباید بر اساس حمایت آمریکایی‌ها با روسیه مخالفت کند.

در ذهن استالین، او کسی بود که قدرت‌های محور را شکست داده بود و روشن کرد که از آمریکا و بریتانیای کبیر نمی‌ترسد. همانطور که او صحبت می‌کرد، من تصویری از مردی را در ذهنم مجسم کردم که به هیچ وجه یک روشنفکر کمونیست نبود، بلکه یک واقع‌گرای عمل‌گرا بود که شوروی را تقریباً به شیوه‌ای امپراتوری اداره می‌کرد. اگرچه او مایل بود هر زمان که فکر می‌کرد مفید است از نیروی مسلح استفاده کند، اما کاملاً می‌دانست که کشورش نمی‌تواند هیچ درگیری در مقیاس بزرگ را تحمل کند، اما انتخاب‌های سیاسی خود را بر اساس این اطمینان انجام داد که هیچ کس دیگری نیز نمی‌تواند چنین درگیری‌هایی را تحمل کند. در زمان صحبت ما، من معتقدم که او قبلاً به این نتیجه رسیده بود که انقلاب کمونیستی در ایران چشم‌انداز قابل قبولی نیست. بنابراین او در عوض بر برخی دستاوردهای واقع‌بینانه، به ویژه برای ایجاد یک شرکت مشترک نفتی شوروی و ایران برای بهره‌برداری از نفت در آذربایجان، تأکید کرد. وقتی او موضوع توافق نفتی روسیه و ایران را که توسط نخست وزیر قوام و سفیر شوروی، سادچوکوف، تهیه شده بود، مطرح کرد، من سعی کردم بی‌طرف بمانم و به حرف‌های او گوش دهم، نه موافق و نه مخالف. به نظر می‌رسید که این موضوع او را راضی کرده است، بنابراین قبل از پایان بحث ما، ابراز امیدواری کردم که شوروی فعالیت‌های «جنگ سرد» خود را در ایران متوقف کند (شوروی‌ نخست این تکنیک‌ها را در ایران به کار گرفت، قبل از اینکه عبارت «جنگ سرد» ابداع شود). ملاقات ده دقیقه‌ای ما دو ساعت و نیم طول کشید و وقتی تمام شد، استالین دستش را به سمتم دراز کرد و مرا تا دم در بدرقه کرد. قبل از اینکه بروم، دستش را روی شانه‌ام گذاشت، به چشمانم نگاه کرد و گفت: «سلام‌های صمیمانه مرا به برادرت، شاهنشاه، برسان و به او بگو که اگر ده نفر مثل تو داشت، اصلاً نگران نمی‌شد.» رو به مترجم کرد و به من اشاره کرد و گفت: «اتا پراودا پاتریوت [اینجا یک میهن‌پرست واقعی است] ».

قرار بود روز بعد به بیمارستانی در مسکو بروم، اما به من اطلاع دادند که این سفر لغو شده است. در عوض، ژنرالیسیمو استالین از من دعوت کرد تا برای یک مراسم ورزشی در بزرگترین استادیوم مسکو به او بپیوندم. وقتی به استادیوم رسیدم، مرا به جایگاه مخصوص استالین بردند و ژنرالیسیمو با بزرگواری صندلی کنار خودش را به من تعارف کرد. چندین مقام عالی رتبه شوروی از قبل نشسته بودند، از جمله آقای مولوتوف که با عینک گرد و چهره مغولی خاصش به راحتی قابل تشخیص بود. پس از انجام معرفی‌های رسمی، به عقب تکیه دادم و آماده شدم تا استراحت کنم و از برنامه رویدادهای ورزشی و مردمی لذت ببرم. حالا که «کار» سیاسی ما به پایان رسیده بود، استالین به میزبانی مهربان و دلسوز تبدیل شده بود. قبل از اینکه با یک چهره عمومی ملاقات کنم، همیشه سعی می‌کنم تکالیفم را انجام دهم و هر اطلاعات زندگینامه‌ای را که می‌توانم پیدا کنم، می‌خوانم. در مورد استالین، می‌دانستم که او هرگز شاهزاده خانمی را به خانه‌اش راه نداده بود و هیچ علاقه‌ای به هیچ رژیم سلطنتی نداشت. اما در سطح شخصی، آن روز بسیار نگران بود، اغلب به من نگاه می‌کرد، می‌پرسید که آیا راحت هستم، به من چای و کیک تعارف می‌کرد و کمی در مورد هر یک از رویدادهایی که تماشا می‌کردیم برایم تعریف می‌کرد.

قبل از اینکه روسیه را ترک کنم، استالین یک کت سمور باشکوه برایم فرستاد. این هدیه تیترهای خبری نسبتاً پر سر و صدایی را به خود اختصاص داد، اما من هنوز آن را به عنوان یادگاری اولین ماموریتم در دیپلماسی خارجی گرامی می‌دارم. همانطور که پس از بحثم با استالین می‌توانستم پیش‌بینی کنم، سفیر سادچوکف همچنان برای تصویب توافق‌نامه قوامءسادچوکف و ایجاد شرکت نفت ایران و شوروی فشار می‌آورد. با این حال، اگرچه به نظر می‌رسید چنین سرمایه‌گذاری مشترکی در شرف وقوع است، ایران علیرغم فشارهای شدید روس‌ها، شکایت خود را از سازمان ملل پس نگرفت. در این مورد، ما از حمایت ایالات متحده و دیگر قدرت‌های غربی برخوردار بودیم، زیرا در آن زمان «ازدواج مصلحتی» زمان جنگ بین شرق و غرب با مشکل جدی مواجه شده بود و جنگ سرد رسماً آغاز شده بود. رئیس جمهور ترومن دیگر ماهیت فعالیت روسیه در ایران و ترکیه را نادیده نمی‌گرفت. بحث‌های سازمان ملل در مورد این فعالیت در۱۹۴۶ به اوج خود رسید، و شوروی دائماً تهدید به خروج از شورای امنیت می‌کرد. اما در مورد مسئله آذربایجان، روس‌ها عقب‌نشینی کردند و نیروهای خود را تخلیه کردند، ظاهراً حاضر بودند فعلاً به یک توافق نفتی بسنده کنند.

  1. Princess Ashraf Pahlavi, Faces in a Mirror, Prentice-Hall, Englewood Cliffs, N.J., USA