سعدی (ملحقات و مفردات)/میندانم چکنم چاره من این دستان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (ملحقات و مفردات) (میندانم چکنم چاره من این دستان را) از سعدی |
' |
| میندانم چکنم چاره من این دستان را | تا به دست آورم آن دلبر پردستان را | |
| او به شمشیر جفا خون دلم میریزد | تابه خون دل من رنگ کند دستان را | |
| من بیچاره تهیدستم ازان میترسم | که وصالش ندهد دست تهیدستان را | |
| دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی | ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را | |
| در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهد | طوطی طبع من آن بلبل پردستان را | |
| هوس اوست دلم را چه توان گفت اگر | دست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟ | |
| نرگس مست وی آزار دلم میطلبد | آنکه در عربده میآورد او مستان را | |
| گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغ | زانکه چون عارض او نیست گلی بستان را | |
| هر که دیدست نگارین من اندر همه عمر | به تماشا نرود هیچ نگارستان را | |
| نیست بر سعدی ازین واقعه و نیست عجب | گر غم فرقت او نیست کند هستان را |