سعدی (ملحقات و مفردات)/قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (ملحقات و مفردات) (قیامتست سفر کردن از دیار حبیب) از سعدی |
' |
| قیامتست سفر کردن از دیار حبیب | مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب | |
| به ناز خفته چه داند که دردمند فراق | به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب ؟ | |
| به قهر میروم و نیست آن مجال که باز | به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب | |
| پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد | ک ای پسر بس ازین روزگار بیترتیب | |
| جواب دادم ازین ماجرا که ای باب | چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب | |
| مدار توبه توقع ز من که در مسجد | سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب | |
| به مکتب ارچه فرستادیم نکو نامد | گرفته ناخن چکنم به زخم چوب ادیب | |
| هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر | جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب | |
| به اختیارندارد سر سفر سعدی | ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب |