سعدی (قصاید فارسی)/فضل خدای را که تواند شمار کرد؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (فضل خدای را که تواند شمار کرد؟) از سعدی |
' |
| فضل خدای را که تواند شمار کرد؟ | یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟ | |
| آن صانع قدیم که بر فرش کائنات | چندین هزار صورت الوان نگار کرد | |
| ترکیب آسمان و طلوع ستارگان | از بهر عبرت نظر هوشیار کرد | |
| بحر آفرید و بر و درختان و آدمی | خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد | |
| الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت | اسباب راحتی که نشاید شمار کرد | |
| آثار رحمتی که جهان سر به سر گرفت | احمال منتی که فلک زیر بار کرد | |
| از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد | وز قطره دانهای درر شاهوار کرد | |
| مسمار کوهسار به نطع زمین بدوخت | تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد | |
| اجزای خاک مرده، به تأثیر آفتاب | بستان میوه و چمن و لالهزار کرد | |
| این آب داد بیخ درختان تشنه را | شاخ برهنه پیرهن نوبهار کرد | |
| چندین هزار منظر زیبا بیافرید | تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد | |
| توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس | هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد | |
| شکر کدام فضل به جای آورد کسی؟ | حیران بماند هر که درین افتکار کرد | |
| گویی کدام؟ روح که در کالبد دمید | یا عقل ارجمند که با روح یار کرد | |
| لالست در دهان بلاغت زبان وصف | از غایت کرم که نهان و آشکار کرد | |
| سر چیست تا به طاعت او بر زمین نهند؟ | جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد | |
| بخشندهای که سابقهی فضل و رحمتش | ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد | |
| پرهیزگار باش که دادار آسمان | فردوس جای مردم پرهیزگار کرد | |
| نابرده رنج گنج میسر نمیشود | مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد | |
| هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت | دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد | |
| دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی | جای نشست نیست بباید گذار کرد | |
| دارالقرار خانهی جاوید آدمیست | این جای رفتنست و نشاید قرار کرد | |
| چند استخوان که هاون دوران روزگار | خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد | |
| ظالم بمرد و قاعدهی زشت از او بماند | عادل برفت و نام نکو یادگار کرد | |
| عیسی به عزلت از همه عالم کناره جست | محبوبش آرزوی دل اندر کنار کرد | |
| قارون ز دین برآمد و دنیا برو نماند | بازی رکیک بود که موشی شکار کرد | |
| ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم | کان تکیه باد بود که بر مستعار کرد | |
| بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست | بیدولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد | |
| وین گوی دولتست که بیرون نمیبرد | الا کسی که در ازلش بخت یار کرد | |
| بیچاره آدمی چه تواند به سعی و رنج | چون هرچه بودنیست قضا کردگار کرد | |
| او پادشاه و بنده و نیک و بد آفرید | بدبخت و نیک بخت و گرامی و خوار کرد | |
| سعدی به هر نفس که برآورد چون سحر | چون صبح در بسیط زمین انتشار کرد | |
| هر بندهای که خاتم دولت به نام اوست | در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد | |
| بالا گرفت و دولت والا امید داشت | هر شاعری که مدح ملوک دیار کرد | |
| شاید که التماس کند خلعت مزید | سعدی که شکر نعمت پروردگار کرد |