سعدی (قصاید فارسی)/علم دولت نوروز به صحرا برخاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (علم دولت نوروز به صحرا برخاست) از سعدی |
' |
| علم دولت نوروز به صحرا برخاست | زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست | |
| بر عروسان چمن بست صبا هر گهری | که به غواصی ابر از دل دریا برخاست | |
| تا رباید کله قاقم برف از سر کوه | یزک تابش خورشید به یغما برخاست | |
| طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند | شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست | |
| این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟ | وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟ | |
| چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟ | چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست | |
| طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت | بس که از طرف چمن لل لالا برخاست | |
| موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح | بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست | |
| بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد | سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست | |
| از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد | وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست | |
| عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست | که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست | |
| هر دلی را هوس روی گلی در سر شد | که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست | |
| گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش | قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست | |
| هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند | بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست | |
| هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود | عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست | |
| با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت | با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست | |
| سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست | که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست | |
| به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید | عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست | |
| روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف | گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست | |
| ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد | که حجاب از حرم راز معما برخاست | |
| سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس | که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست |