سعدی (قصاید فارسی)/جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم) از سعدی |
' |
| جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم | به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم | |
| مگر که مرد وفادار از جهان گم شد | وفا ز مردم این عهد اگر دیدم | |
| ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران | هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم | |
| بدین صحیفهی مینا به خامهی خورشید | نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم | |
| که ای به دولت ده روز گشته مستظهر | مباش غره که از تو بزرگتر دیدم | |
| کسی که تاج زرش بود در صباح به سر | نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم | |
| چو روزگار همی بگذرد رو ای سعدی | که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم |