سعدی (قصاید فارسی)/آن روی بین که حسن بپوشید ماه را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (قصاید فارسی) (آن روی بین که حسن بپوشید ماه را) از سعدی |
' |
| آن روی بین که حسن بپوشید ماه را | وآن دام زلف و دانهی خال سیاه را | |
| من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست؟ | بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را | |
| گر صورتی چنین به قیامت برآورند | فاسق هزار عذر بگوید گناه را | |
| یوسف شنیدهای که به چاهی اسیر ماند | این یوسفیست بر زنخ آورده چاه را | |
| با دوستان خویش نگه میکند چنانک | سلطان نگه کند به تکبر سپاه را | |
| در هر قدم که مینهد آن سرو راستین | حیفست اگر به دیده نروبند راه را | |
| من صبر بیش ازین نتوانم ز روی او | چند احتمال کوه توان بود کاه را؟ | |
| ای خفته، که سینهی بیدار نشنوی | عیبش مکن که درد دلی باشد آه را | |
| سعدی حدیث مستی و فریاد عاشقی | دیگر مکن که عیب بود خانقاه را | |
| دفتر ز شعر گفته بشوی ودگر مگوی | الا دعای دولت سلجوقشاه را | |
| یارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف | بدخواه را جزا دهد و نیکخواه را | |
| واندر گلوی دشمن دولت کند چو میغ | فراش او طناب در بارگاه را |