سعدی (غزلیات 1)/یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی) از سعدی |
' |
| یاری آنست که زهر از قبلش نوش کنی | نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی | |
| هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود | تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی | |
| علم از دوش بنه ور عسلی فرماید | شرط آزادگی آنست که بر دوش کنی | |
| راه دانا دگر و مذهب عاشق دگرست | ای خردمند که عیب من مدهوش کنی | |
| شاهد آنوقت بیاید که تو حاضر گردی | مطرب آنگاه بگوید که تو خاموش کنی | |
| سر تشنیع نداری طلب یار مکن | مگست نیش زند چون طلب نوش کنی | |
| پای در سلسله باید که همان لذت عشق | در ت باشد که گرش دست در آغوش کنی | |
| مرد باید که نظر بر ملخ و مور کند | آن تأمل که تو در زلف و بناگوش کنی | |
| تا چه شکلی تو در آیینه همان خواهی دید | شاهد آیینهی تست ار نظر هوش کنی | |
| سخن معرفت از حلقهی درویشان پرس | سعدیا شاید ازین حلقه که در گوش کنی |