سعدی (غزلیات 1)/وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود) از سعدی |
' |
| وقت آنست که ضعف آید و نیرو برود | قدرت از منطق شیرین سخنگو برود | |
| ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب | که تو میبینی ازین گلبن خوشبو برود | |
| پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند | خنک آن کس که حذر گیرد و نیکو برود | |
| تا به روزی که به جوی شده بازآید آب | یعلمالله که اگر گریه گریه کنم جو برود | |
| من و فردوس بدین نقد بضاعت که مراست؟ | اهرمن را که گذارد که به مینو برود؟ | |
| سعیم اینست که در آتش اندیشه چو عود | خویشتن سوختهام تا به جهان بو برود | |
| همه سرمایهی سعدی سخن شیرین بود | وین ازو ماند که چه با او برود |