سعدی (غزلیات 1)/ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را) از سعدی |
' |
| ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را | اختیار آنست کو قسمت کند درویش را | |
| آنکه مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کردهاند | گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را | |
| خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیختست | نوش میخواهی هلا! گر پای داری نیش را | |
| ای که خواب آلوده واپس ماندهای از کاروان | جهد کن تا بازیابی همرهان خویش را | |
| در تو آن مردی نمیبینم که کافر بشکنی | بشکن ار مردی هوای نفس کافرکیش را | |
| آنکه از خواب اندر آید مردم نادان که مرد | چون شبان آنگه که گرگ افکنده باشد میش را | |
| خویشتن را خیرخواهی خیرخواه خلق باش | زانکه هرگز بد نباشد نفس نیکاندیش را | |
| آدمیت رحم بر بیچارگان آوردنست | کادمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را | |
| راستی کردند و فرمودند مردان خدای | ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را | |
| آنچه نفس خویش را خواهی حرامت سعدیا | گر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را |