سعدی (غزلیات 1)/دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت) از سعدی |
' |
| دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت | که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت | |
| دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند | که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت | |
| چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید | خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت | |
| جماعتی که بپرداختند از ما دل | دل از محبت ایشان نمیتوان پرداخت | |
| به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود | بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت | |
| نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق | که بیوفایی دوران اسمان بشناخت | |
| گرت چو چنگ به بر درکشد زمانهی دون | بس اعتماد مکن کنگهت زند که نواخت |