سعدی (غزلیات 1)/برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات 1) (برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ) از سعدی |
' |
| برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ | چون دست میدهد نفسی موجب فراغ | |
| کاین سیل متفق بکند روزی این درخت | وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ | |
| سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت | بلبل ضرورتست که نوبت دهد به زاغ | |
| بس مالکان باغ که دوران روزگار | کردست خاکشان گل دیوارهای باغ | |
| فردا شنیدهای که بود داغ زر و سیم | خود وقت مرگ مینهد این مرده ریگ داغ | |
| بس روزگارها که برآید به کوه و دشت | بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ | |
| سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن | میراث بس توانگر و مردار بس کلاغ | |
| گر خاک مرده باز کنی روشنت شود | کاین باد بارنامه نه چیزیست در دماغ | |
| گر بشنوی نصیحت وگر نشنوی، به صدق | گفتیم و بر رسول نباشد بجز بلاغ |