سعدی (غزلیات)/کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست) از سعدی |
' |
| کیست آن کِش سرِ پیوندِ تو در خاطر نیست؟ | یا نظر با تو ندارد، مگرش ناظر نیست | |
| نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس! | که حرامست بر آن کِش نظری طاهر نیست | |
| همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا | کآن چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست | |
| هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد | شبِ وصلِ من و معشوقِ مرا آخِر نیست | |
| هر که با غمزهی خوبان سر و کاری دارد | سُست مهرست که بر داغِ جَفا صابر نیست | |
| هر که سرپنجهی مَخضوب تو بیند گوید: | «گر بر این دست کسی کشته شود، نادر نیست» | |
| سر موییم نظر کن، که من اندر تنِ خویش | یک سرِ موی ندانم که تو را ذاکر نیست | |
| همه دانند که سودازدهی دِلشُده را | چاره صبرست؛ ولیکن چه کند؟ قادر نیست | |
| گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی | به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست | |
| گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست | تو مپندار که مَخذولِ† تو را ناصر نیست | |
| اِلتفات از همه عالم به تو دارد سعدی | همتی کآن به تو مصروف بود قاصر نیست |
توضیحات
- ^ خوار شده، ذلیل