سعدی (غزلیات)/کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (کهن شود همه کس را به روزگار ارادت) از سعدی |
' |
| کهن شود همه کس را به روزگار ارادت؛ | مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت | |
| گَرَم جواز نباشد به پیشگاه قبولت | کجا روم؟ که نمیرم بر آستان عبادت | |
| مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد | که هجر و وصل تو دیدم چه جای مُوْت و اِعادت | |
| شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان | تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت! | |
| گَرَم به گوشه چشمی شکستهوار ببینی | فَلَک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت | |
| بیایمت که ببینم؛ کدام زَهره و یارا؟ | روم که بی تو نشینم؛ کدام صبر و جلادت؟ | |
| مرا هرآینه روزی تمام کُشته ببینی | گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت | |
| اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند | زِهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت |