سعدی (غزلیات)/هر که نامهربان بود یارش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هر که نامهربان بود یارش) از سعدی |
' |
| هر که نامهربان بود یارش | واجبست احتمال آزارش | |
| طاقت رفتنم نمیماند | چون نظر میکنم به رفتارش | |
| وز سخن گفتنش چنان مستم | که ندانم جواب گفتارش | |
| کشته تیر عشق زنده کند | گر به سر بگذرد دگربارش | |
| هر چه زان تلختر بخواهد گفت | گو بگو از لب شکربارش | |
| عشق پوشیده بود و صبر نماند | پرده برداشتم ز اسرارش | |
| وه که گر من به خدمتش برسم | خود چه خدمت کنم به مقدارش | |
| بیم دیوانگیست مردم را | ز آمدن رفتن پری وارش | |
| کاش بیرون نیامدی سلطان | تا ندیدی گدای بازارش | |
| سعدیا روی دوست نادیدن | به که دیدن میان اغیارش |