سعدی (غزلیات)/هر که را باغچهای هست به بستان نرود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هر که را باغچهای هست به بستان نرود) از سعدی |
' |
| هر که را باغچهای هست به بستان نرود | هر که مجموع نشستست پریشان نرود | |
| آن که در دامنش آویخته باشد خاری | هرگزش گوشه خاطر به گلستان نرود | |
| سفر قبله درازست و مجاور با دوست | روی در قبله معنی به بیابان نرود | |
| گر بیارند کلید همه درهای بهشت | جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود | |
| گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی | اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود | |
| هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست | مدعی باشد اگر بر سر پیکان نرود | |
| صفت عاشق صادق به درستی آنست | که گرش سر برود از سر پیمان نرود | |
| به نصیحتگر دل شیفته میباید گفت | برو ای خواجه که این درد به درمان نرود | |
| به ملامت نبرند از دل ما صورت عشق | نقش بر سنگ نبشتست به طوفان نرود | |
| عشق را عقل نمیخواست که بیند لیکن | هیچ عیار نباشد که به زندان نرود | |
| سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت | شب به پایان رود و شرح به پایان نرود |