سعدی (غزلیات)/هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او) از سعدی |
' |
| هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او | بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او | |
| باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا | غالیهای بساز از آن طره مشک بوی او | |
| هر کس از او به قدر خویش آرزویی همیکنند | همت ما نمیکند زو بجز آرزوی او | |
| من به کمند او درم او به مراد خویشتن | گر نرود به طبع من من بروم به خوی او | |
| دفع زبان خصم را تا نشوند مطلع | دیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او | |
| دامن من به دست او روز قیامت اوفتد | عمر به نقد میرود در سر گفت و گوی او | |
| سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزن | روز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او |