سعدی (غزلیات)/هرگز نبود سرو به بالا که تو داری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هرگز نبود سرو به بالا که تو داری) از سعدی |
' |
| هرگز نبود سرو به بالا که تو داری | یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری | |
| گر شمع نباشد شب دلسوختگان را | روشن کند این غره غرا که تو داری | |
| حوران بهشتی که دل خلق ستادند | هرگز نستانند دل ما که تو داری | |
| بسیار بود سرو روان و گل خندان | لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری | |
| پیداست که سرپنجه ما را چه بود زور | با ساعد سیمین توانا که تو داری | |
| سحر سخنم در همه آفاق ببردند | لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری | |
| امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند | جای مگسست این همه حلوا که تو داری | |
| این روی به صحرا کند آن میل به بستان | من روی ندارم مگر آن جا که تو داری | |
| سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست | تا سر نرود در سر سودا که تو داری | |
| تا میل نباشد به وصال از طرف دوست | سودی نکند حرص و تمنا که تو داری |