سعدی (غزلیات)/نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید) از سعدی |
' |
| نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید | و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید | |
| مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا | الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید | |
| ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد | گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید | |
| چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را | حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید | |
| چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد | چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید | |
| من ای گل دوست میدارم تو را کز بوی مشکینت | چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید | |
| نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری | کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید | |
| گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی | ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید | |
| خطا گفتم به نادانی که جوری میکند عذرا | نمیباید که وامق را شکایت بر زبان آید | |
| قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی | دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید | |
| زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی | بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید | |
| گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی | نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید |