سعدی (غزلیات)/نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی) از سعدی |
' |
| نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی | که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی | |
| قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد | هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی | |
| مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر | تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی | |
| همیدانم که فریادم به گوشش میرسد لیکن | ملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی | |
| عجب دارند یارانم که دستش را همیبوسم | ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی | |
| اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین | نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی | |
| خرد با عشق میکوشد که وی را در کمند آرد | ولیکن بر نمیآید ضعیفی با توانایی | |
| مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت میآمد | نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی | |
| تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن | که ما را با کسی دیگر نماندست از تو پروایی | |
| نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاری | که بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جایی | |
| من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید | و گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی |