سعدی (غزلیات)/نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (نه خود اندر زمین نظیر تو نیست) از سعدی |
' |
| نه خود اندر زمین نظیر تو نیست | که قمر چون رخ منیر تو نیست | |
| ندهم دل به قد و قامت سرو | که چو بالای دلپذیر تو نیست | |
| در همه شهر ای کمان ابرو | کس ندانم که صید تیر تو نیست | |
| دل مردم دگر کسی نبرد | که دلی نیست کان اسیر تو نیست | |
| گر بگیری نظیر من چه کنم | گر مرا در جهان نظیر تو نیست | |
| ظاهر آنست کان دل چو حدید | درخور صدر چون حریر تو نیست | |
| همه عالم به عشقبازی رفت | نام سعدی که در ضمیر تو نیست |