سعدی (غزلیات)/مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست) از سعدی |
' |
| مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست | یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست | |
| به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس | که به هر حلقه موییت گرفتاری هست | |
| گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست | در و دیوار گواهی بدهد کاری هست | |
| هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید | تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست | |
| صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم | همه دانند که در صحبت گل خاری هست | |
| نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس | که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست | |
| باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد | آب هر طیب که در کلبه عطاری هست | |
| من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود | سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست | |
| من از این دلق مرقع به درآیم روزی | تا همه خلق بدانند که زناری هست | |
| همه را هست همین داغ محبت که مراست | که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست | |
| عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند | داستانیست که بر هر سر بازاری هست |