سعدی (غزلیات)/مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید) از سعدی |
' |
| مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید | گرت مشاهده خویش در خیال آید | |
| مجال صبر همین بود و منتهای شکیب | دگر مپای که عمر این همه نمیپاید | |
| چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی | تو خود بیا که دگر هیچ در نمیباید | |
| اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار | چو آفتاب برآید ستاره ننماید | |
| ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید | که شرم داشت که خورشید را بیاراید | |
| به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست | که دشمنی کند و دوستی بیفزاید | |
| نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس | که مرده را به نسیمت روان بیاساید | |
| دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت | دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید | |
| چرا و چون نرسد دردمند عاشق را | مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید | |
| گر آه سینه سعدی رسد به حضرت دوست | چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید |