سعدی (غزلیات)/مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام) از سعدی |
' |
| مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام | تو فارغی و به افسوس میرود ایام | |
| شبی نپرسی و روزی که: «دوستدارانم | چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام؟» | |
| ببردی از دل من مهر، هر کجا صنمیاست | مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام؟ | |
| به کام دل، نفسی با تو، التماس منست | بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام | |
| مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق | نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام | |
| چه دشمنی تو، که از عشق دست و شمشیرت | مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام | |
| ملامتم نکند هر که معرفت دارد | که عشق میبستاند ز دست عقل زمام | |
| مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم | نه گوش فهم بمانَد، نه هوش استفهام | |
| اگر زبان مرا روزگار دربندد | به عشق در سخن آیند ریزههای عُظام | |
| بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟ | گر این سخن برود در جهان نماند خام! |