سعدی (غزلیات)/مرا خود با تو چیزی در میان هست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مرا خود با تو چیزی در میان هست) از سعدی |
' |
| مرا خود با تو چیزی در میان هست | و گر نه روی زیبا در جهان هست | |
| وجودی دارم از مهرت گدازان | وجودم رفت و مهرت همچنان هست | |
| مبر ظن کز سرم سودای عشقت | رود تا بر زمینم استخوان هست | |
| اگر پیشم نشینی دل نشانی | و گر غایب شوی در دل نشان هست | |
| به گفتن راست ناید شرح حسنت | ولیکن گفت خواهم تا زبان هست | |
| ندانم قامتست آن یا قیامت | که میگوید چنین سرو روان هست | |
| توان گفتن به مه مانی ولی ماه | نپندارم چنین شیرین دهان هست | |
| بجز پیشت نخواهم سر نهادن | اگر بالین نباشد آستان هست | |
| برو سعدی که کوی وصل جانان | نه بازاریست کان جا قدر جان هست |