سعدی (غزلیات)/مجلس ما دگر امروز به بستان ماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (مجلس ما دگر امروز به بستان ماند) از سعدی |
' |
| مجلس ما دگر امروز به بستان ماند | عیش خلوت به تماشای گلستان ماند | |
| می حلالست کسی را که بود خانه بهشت | خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند | |
| خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی | من بگویم به لب چشمه حیوان ماند | |
| تا سر زلف پریشان تو محبوب منست | روزگارم به سر زلف پریشان ماند | |
| چه کند کشته عشقت که نگوید غم دل | تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند | |
| هر که چون موم به خورشید رخت نرم نشد | زینهار از دل سختش که به سندان ماند | |
| نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد | یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند | |
| تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک | من چنان زار بگریم که به باران ماند | |
| طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی | کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند | |
| هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست | حیوانیست که بالاش به انسان ماند |