سعدی (غزلیات)/فراق دوستانش باد و یاران
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (فراق دوستانش باد و یاران) از سعدی |
' |
| فراق دوستانش باد و یاران | که ما را دور کرد از دوستداران | |
| دلم دربند تنهایی بفرسود | چو بلبل در قفس روز بهاران | |
| هلاک ما چنان مهمل گرفتند | که قتل مور در پای سواران | |
| به خیل هر که میآیم به زنهار | نمیبینم بجز زنهارخواران | |
| ندانستم که در پایان صحبت | چنین باشد وفای حق گزاران | |
| به گنج شایگان افتاده بودم | ندانستم که بر گنجند ماران | |
| دلا گر دوستی داری به ناچار | بباید بردنت جور هزاران | |
| خلاف شرط یارانست سعدی | که برگردند روز تیرباران | |
| چه خوش باشد سری در پای یاری | به اخلاص و ارادت جان سپاران |