سعدی (غزلیات)/عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود) از سعدی |
' |
| عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود | مجنون از آستانه لیلی کجا رود | |
| گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست | بسیار سر که در سر مهر و وفا رود | |
| ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست | قارون اگر به خیل تو آید گدا رود | |
| مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست | چون میرود ز پیش تو چشم از قفا رود | |
| حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی | کاین پای لایقست که بر چشم ما رود | |
| در هیچ موقفم سر گفت و شنید نیست | الا در آن مقام که ذکر شما رود | |
| ای هوشیار اگر به سر مست بگذری | عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود | |
| ما چون نشانه پای به گل در بماندهایم | خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود | |
| ای آشنای کوی محبت صبور باش | بیداد نیکوان همه بر آشنا رود | |
| سعدی به در نمیکنی از سر هوای دوست | در پات لازمست که خار جفا رود |