سعدی (غزلیات)/عمری به بوی یاری کردیم انتظاری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (عمری به بوی یاری کردیم انتظاری) از سعدی |
' |
| عمری به بوی یاری کردیم انتظاری | زان انتظار ما را نگشود هیچ کاری | |
| از دولت وصالش حاصل نشد مرادی | وز محنت فراقش بر دل بماند باری | |
| هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری | هر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری | |
| ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانی | وی قامت تو سروی وی روی تو بهاری | |
| دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی | کو را در انتظارت خون شد دو دیده باری | |
| دریاب عاشقان را کافزون کند صفا را | بشنو تو این سخن را کاین یادگار داری |