سعدی (غزلیات)/صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست) از سعدی |
' |
| صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست | ای دم صبح! چه داری خبر از مقدم دوست؟ | |
| بر خودم گریه همیآید و بر خندهی تو | تا تبسم چه کنی بیخبر از مبسم دوست | |
| ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی | که کسی جز تو ندانم که بُوَد محرم دوست | |
| گو کم یار برای دل اغیار مگیر | دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست | |
| تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست | بِه که ضایع نگذاری طرف مُعظم دوست | |
| من نه آنم که عدو گفت؛ تو خود دانی نیک | که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست | |
| نی نی، ای باد! مرو! حال من خسته مگوی! | تا غباری ننشیند به دل خرم دوست | |
| هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را | همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست |