سعدی (غزلیات)/شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی) از سعدی |
' |
| شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی | غنیمتست چنین شب که دوستان بینی | |
| به شرط آن که منت بنده وار در خدمت | بایستم تو خداوندوار بنشینی | |
| میان ما و شما عهد در ازل رفتهست | هزار سال برآید همان نخستینی | |
| چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم | به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی | |
| به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست | نیاید و تو به از من هزار بگزینی | |
| به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش | چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی | |
| تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو | هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی | |
| لگام بر سر شیران کند صلابت عشق | چنان کشد که شتر را مهار دربینی | |
| ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت | زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی | |
| مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان | ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی |