سعدی (غزلیات)/سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی) از سعدی |
' |
| سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنی | طوطی خموش به چو تو گفتار میکنی | |
| کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد | دامی نهادهای که گرفتار میکنی | |
| تو خود چه فتنهای که به چشمان ترک مست | تاراج عقل مردم هشیار میکنی | |
| از دوستی که دارم و غیرت که میبرم | خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی | |
| گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست | خود کرده جرم و خلق گنهکارمیکنی | |
| هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف | با دوستان چنین که تو تکرار میکنی | |
| دستان به خون تازه بیچارگان خضاب | هرگز کس این کند که تو عیار میکنی | |
| با دشمنان موافق و با دوستان به خشم | یاری نباشد این که تو با یار میکنی | |
| تا من سماع میشنوم پند نشنوم | ای مدعی نصیحت بیکار میکنی | |
| گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من | صلحست از این طرف که تو پیکار میکنی | |
| از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب | کز آفتاب روی به دیوار میکنی | |
| زنهار سعدی از دل سنگین کافرش | کافر چه غم خورد چو تو زنهار میکنی |