سعدی (غزلیات)/سروبالایی به صحرا میرود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (سروبالایی به صحرا میرود) از سعدی |
' |
| سروبالایی به صحرا میرود | رفتنش بین تا چه زیبا میرود | |
| تا کدامین باغ از او خرمترست | کو به رامش کردن آنجا میرود | |
| میرود در راه و در اجزای خاک | مرده میگوید: «مسیحا میرود» | |
| این چنین بیخود نرفتی سنگدل | گر بدانستی چه بر ما میرود | |
| اهل دل را گو نگه دارید چشم | کآن پری پیکر به یغما میرود | |
| هر که را در شهر دید از مرد و زن | دل ربود؛ اکنون به صحرا میرود | |
| آفتاب و سرو غیرت میبرند | کآفتابی سروبالا میرود | |
| باغ را چندان بساط افکندهاند | کآدمی بر فرش دیبا میرود | |
| عقل را با عشق زورِ پنجه نیست | کار مسکین از مُدارا میرود | |
| سعدیا دل در سرش کردی و رفت | بلکه جانش نیز در پا میرود |