سعدی (غزلیات)/ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد) از سعدی |
' |
| ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد | راست گویی به تن مرده روان بازآمد | |
| بخت پیروز که با ما به خصومت میبود | بامداد از در من صلح کنان بازآمد | |
| پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان | باز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد | |
| دوست بازآمد و دشمن به مصیبت بنشست | باد نوروز علی رغم خزان بازآمد | |
| مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت | دل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد | |
| باور از بخت ندارم که به صلح از در من | آن بت سنگ دل سخت کمان بازآمد | |
| تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیب | هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد | |
| عشق روی تو حرامست مگر سعدی را | که به سودای تو از هر که جهان بازآمد | |
| دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید | کاین حدیثیست که از وی نتوان بازآمد |