سعدی (غزلیات)/ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم) از سعدی |
' |
| ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم | بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم | |
| من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم | که چون فرهاد باید شُست دست از جان شیرینم | |
| تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم | اگر طعنه است در عقلم، اگر رخنه است در دینم | |
| و گر شمشیر برگیری، سپر پیشت بیندازم | که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمینم | |
| برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد | که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم | |
| ز اول هستی آوردم، قفای نیستی خوردم | کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم | |
| دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید | که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم | |
| تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید | روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم | |
| رقیب انگشت میخاید که سعدی! چشم بر هم نه! | مترس ای باغبان از گل، که میبینم، نمیچینم! |