سعدی (غزلیات)/دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست) از سعدی |
' |
| دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست | از خانه برون آمد و بازار بیاراست | |
| در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین | در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست | |
| صبر و دل و دین میرود و طاقت و آرام | از زخم پدیدست که بازوش تواناست | |
| از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد | تا صنع خدا مینگرند از چپ و از راست | |
| چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون | مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست | |
| دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد | از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست | |
| فریاد من از دست غمت عیب نباشد | کاین درد نپندارم از آن من تنهاست | |
| با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم | چون زهره و یارا نبود چاره مداراست | |
| از روی شما صبر نه صبرست که زهرست | وز دست شما زهر نه زهرست که حلواست | |
| آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری | عیشست ولی تا ز برای که مهیاست | |
| گر خون من و جمله عالم تو بریزی | اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست | |
| تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد | گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست |