سعدی (غزلیات)/دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند) از سعدی |
' |
| دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند | هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند | |
| چگونه انس نگیرند با تو آدمیان | که از لطافت خوی تو وحش نگریزند | |
| چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر | حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند | |
| غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن | به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند | |
| تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس | کز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند | |
| قرار عقل برفت و مجال صبر نماند | که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند | |
| مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق | دو خصلتند که با یک دگر نیامیزند | |
| رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی | که شرط نیست که با زورمند بستیزند |