سعدی (غزلیات)/دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت) از سعدی |
' |
| دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت | تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت | |
| جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش | گر در آیینه ببینی برود دل ز برت | |
| جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت | کب شیرین چو بخندی برود از شکرت | |
| راه آه سحر از شوق نمییارم داد | تا نباید که بشوراند خواب سحرت | |
| هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را | هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت | |
| بارها گفتهام این روی به هر کس منمای | تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت | |
| بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست | نتواند که ببیند مگر اهل نظرت | |
| راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد | تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت | |
| آن چنان سخت نیاید سر من گر برود | نازنینا که پریشانی مویی ز سرت | |
| غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی | زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت |