سعدی (غزلیات)/دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش) از سعدی |
' |
| دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش | بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش | |
| قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را | گرد در امید تو چند به سر دوانمش | |
| ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد | فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش | |
| آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند | آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش | |
| هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد | خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش | |
| عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش | جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش | |
| لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من | گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش | |
| نیست زمام کام دل در کف اختیار من | گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش | |
| عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من | بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش | |
| پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من | وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش |