سعدی (غزلیات)/در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست) از سعدی |
' |
| در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست | زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست | |
| ای که منظور ببینی و تأمل نکنی | گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست | |
| ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک | چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست | |
| من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم | که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست | |
| ای پری روی ملک صورت زیباسیرت | هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست | |
| چشم برکرده بسی خلق که نابینااند | مثل صورت دیوار که در وی جان نیست | |
| درد دل با تو همان به که نگوید درویش | ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست | |
| آن که من در قلم قدرت او حیرانم | هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست | |
| سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد | همچنان قصه سودای تو را پایان نیست |